دل من تنها بود...

دل من هرزه نـبـود

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟

!

معـلـوم است ، به در خانه تو

!

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی

...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری

.

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!حالا که رفتنی شده ای طبق گفته ات


باشد، قبول...لااقل این نکته را بدان:

آهن قراضه ای که چنان گرم گرم گرم


در سینه می تپید،
دلم بود...نا مهربان..

 



نوشته شده در 23/7/1388ساعت10:48 توسط زهرا | لینک ثابت || نظرات(1) - ارسال نظر -