مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم .. . قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد .. رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت .. نشکونش خب؟
نوشته شده در 3/4/1388ساعت11:13 توسط زهرا | لینک ثابت || نظرات(20) - ارسال نظر -
درباره وبلاگ
![]()
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
پيوندها
امپراطوری بادها ,افسانه جومونگ,افسانه جامیونگ گو ,امپراطور آهنین
عکس
دریاچه احساس
پرنسس کوچولو
»--------مجرم عشق--»»
ليمو
پسران خوشگل
به نام تک نوازنده ی کیتار عشق
شورک
the best
الکترونیک-اموزش هک-چند ترفند ریجیستری
ماه صورتی
اهنگ
دوست یابی
تماشا
سرزمین من
چو ایران نباشد تن من مباد
اترس
هری پاتر 2000
رویای گمشده(وب خودم)
پیوندهای روزانه
صفحات وبلاگ
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 11 از 17
] [ صفحه بعد ]
POWERED BY